من بودم و زاهد به دو راهی که رسیدم


وی عزم سراطش بنمود من ... راه جدیدم


دیگر نهراسم ز وِی وسوسه ی او


دندانِ طمع را زِ بن اش بوده کشیدم


باغ اِرم اش بهر خودش مال خودش باد


از خواب گران یکشبه همواره پریدم


افسوس به آن عمر گرانم هدرم شد


با بودن سالوس زمان خیر ندیدم


از مسجد و محراب چنان منزجرم کرد


تا میکده ی ساقیِ خمخانه دویدم


کَندم زِ تنم مَسلک تزویر و ریا را


از خالق خود دین الهی بخریدم


دانم که دگر زاهد باطل به فنا رفت


چون خالق من خانه ی خویش داده کلیدم


یا رب نظری کن به "کیان" بنده ی کوچک


تا زنده ام و بوده نفس بر تو مریدم

 

کیان تبریزی

مهرماه 98  

 

   

 



تاریخ : شنبه 13 مهر 1398 | 07:30 ب.ظ | نویسنده : - | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.