مهوشان دل می برند اما تو خود جان می بری


جان فدای جان تو جانم تو مهمان می بری ؟


جان من ارزانی ات خوفی نکن از بردن اش


تا  نبینم این متاع با پای لرزان می بری


تو سیه چشمی بسان زلف پرچین ات بُتا


با چنین چشم خمار از ما تو ایمان می بری


ای که لبخندت دوای درد هجرانست بخند


با طنین خنده ات فرمان ز لقمان می بری


گرچه بودم تربتی همچو طلایم کرده ای


کیمیاگر بوده ای این دل شتابان می بری


محو این دلدادگی گشتم چنین عاشق شدم


حیرت اندر حیرتم این جان و حیران می بری


شیشه جانم عیاری همچو زر  دارد ( کیان )


تو چنین گوهر ز من از سینه آسان می بری


کیان تبریزی آذرماه 96

 

 

 



تاریخ : یکشنبه 19 آذر 1396 | 05:56 ب.ظ | نویسنده : - | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.